دلـگـیـرم از تـمـام الـفـبـای بـی کـسـی بـه خـصـوص از ایـن پـنـج حـرف ف ا ص ل ه
هــ ــر جـ ــا کــ ــه مـ ــی بـ ـیــنـ ـم نــ ــوشــتـــ ــه اسـ ـت : ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ هــ ــرگــ ـز هــ ـیــ ـچ حـ ــســـرتــ ــی در دنـ ـیـــ ـا ایــ ــن چــ ــنـیــ ـن در یـ ـک جـ ــا جـ ـمـ ـع نــ ـمــیــشـ ــود کــ ــه در ایــ ـن ســ ـه واژه کـ ــوتـ ـاه جـ ــمـ ــع شــ ـده: او دوسـ ــتــ ـــم نــ ـــدارد تــ ـنــ ـهــ ـایــ ـی یـ ــعــنــ ـی عـ ــاشــقــ ـشــ ــی امــ ــا حــ ــق نـ ــداری بـ ـهـ ــش نـ ــزدیـ ــک شـ ــی چـ ــون اون دیـ ــگـ ــه تــ ـنــهـ ــای نــ ـیــسـ ــت ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ اشــ ـک هـ ـایـ ــی کـ ـه بــ ـی امـ ـان مـ ــی ریـ ـزنــ ـد امـ ـشـ ــب خـ ــیــلــ ـی خـ ــســتـــ ـم... دلــــــــم مــیــگــه: ســیــگــار هــم نــشــدیــم کـــه تــرک کــردنــمــون ســخــت بــاشــه! + خیلی خیلی دلم میخواست چندتا از متن های خودم رو بذارم اما بعضی ها کپی میکنن! + وب جدیدم حتـــما سر بزنید یادته بهت میگفتم اگه تو بری می میرم حالا تو رفتی و نیستی پس چرا من نمی میرم؟؟ چرا هستم؟ چرا موندم؟ چجوری طاقت می آرم؟ چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بذارم؟؟ جای خالیت و چجوری میتونم بازم ببینم؟ دیگه چشمام ونمیخوام ، نمیخوام دیگه ببینم! وای چجوری دلم اومد جسم سردت و ببوسم؟ من که اتیش میگرفتم چی باعث شد که نسوزم؟ ذره ذره قطره قطره میسوزم اما می مونم خودمم موندم چه جوری میتونم زنده بمونم هنوزم باور ندارم که تو نیستی و من هستم شایدم من مرده باشم الکی میگن که هستم! کاشکی وقتی که میرفتی دستتو گرفته بودم کاشکی پر نمی کشیدی بالت و شکسته بودم نازنین وقتی که بودی شبا هم تو رو می دیدم دیگه از روزی که رفتی حتی خوابتم ندیدم تو که بی وفا نبودی لااقل بیا تو خوابم مگه توخبر نداری شب و روز برات بیتابم؟ میدونم یه روز دوباره میتونم تو رو ببینم تو پیش خدا دعا کن که منم زودتر بمیرم دلــــم مــیــگــه:گـاه از کـل دنـیـا دلـت تـنـهـا یـکـی را مـیـخـواهـد،و مـیـدانـی تـا ابـد هـم کـه خــدا خــدا کـنـی بـدسـتـش نـمـی آوری... تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوجــــــــــــــــــــــــــــــــــه : وبـــــــــ جــــ ــدیــــدمـــــ ــــه. حــــــ ـــتـــــمــــ ـــــا ســــــ ـــــر بـــ ـــزنـــــیــ ــــد قــ ــالـــ ــب هــ ــای گـــ ـوری انـ ــگــ ــوری شــجــاعــت مـے خــواهــد بـاشـد هــر چــه تــو بــگــويــي! فـقــط كـمـي زمـان مـيـخـواهـم... هــر وقــت تــوانــســتــم نــفــس كــشــيــدن را فــرامــوش كـنــم، تــو را هــم از خــاطــر خــواهــم بــرد!!!
تــلخــتــریــن جــمــلــه ای کــه مــن شــنــیــدم! دلــــم میــگـــه: +دلــتــنـگــی یــعــنــی + خـــاطـــرات آدم مـــثـــل یــــه تــــیـــغ کـــنـــد مـــی مــــونــــه کــــه رو رگــــت مــــیــــکـــــشــــی ! چـــــــــــــه خوش خیال بودم… وقتــــــــــی زندانبان به یکبـــــــــاره بر سرم فریــــــــاد زد…. هــــــــــی … تــــــــــــــو... آزادی...!! و صــــــــــدای گـــــــــــام های غریبـــــــــــــه ای که به سلـــــــول من می آمــــــــــد...!!! هـــــیــــــچ چـــــــیـــــز بـــــیــــــشـــــــتــــــر و بـــــــدتــــــر از ایــــــــن ... مـــــــغــــــــز اســــــــتــــــخــــــــوان آدم را نـــــــمــــــی ســــــــوزونـــــــــه کـــــــــه... اطــــــرافـــــــیــــــانـــــــــت بـــــــهــــــــت بـــــــــــگـــــــــن اگـــــــــه دوســــــــتــــــــت داشـــــــــــت نـــــــمـــــــــیــــــــرفــــــــت دلـــــم مـــیـــگه : + همیشــــه یه جـــور غــــم عجــــیب تـوی دلمــــون داریــــم ...! مخصــــوصا بعــــد از لحظـــــه های شــاد ...! + کــســی هـــســـت آغـــوشـــش را، خــدا جـون مـیـشــه تـو امـشـب مـنـو تـو بـغـل بـگـیـری؟ بـگـی آروم تــوی گــوشـم دیـگـه وقـتـشـه بـمیـری خــدا جـون مـیـگـن تـو خـوبـی،مـثـل مــادرا مـیـمـونـی اگــه راسـت مـیـگـن بـبـیـنـم عـشـق مـن کـجـاسـت مـیـدونـی؟ خــدا جـون مـیـشـه یـه کـاری بـکـنـی بـه خـاطـر مـن؟ مـن مـیخـوام کـه زود بـمـیـرم، آخـه سـخـتـه زنـده مـونـدن مـن کـه تـقـصـیـری نـداشـتـم پـس چـرا گـذاشـتـه رفـتـه؟ خــدا جـون تـوتـنـهـا هـسـتـی مـیـدونـی تـنـهـایـی سـخـتـه زنـده بـودن یـا مـردن مـن واسـه اون فـرقـی نـداره اون مـیـخـواد کـه مـن نـبـاشـم،بـاشـه اشـکـالـی نـداره خــدا جـون مـیخـوام بـمـیـرم تـا بـشـم هـمـیـشـه راحـت ولـی عـمـر اون زیـاد شـه حـتـی واسـه ی یـه سـاعـت خــدا جـون مـیـشـه تـوامـشـب مـنـو تـو بـغـل بـگـیـری؟ بـگـی آروم تـوی گـوشـم دیـگـه وقـتـشـه بـمـیـری... دلـــــم مـــیــگـــه: دعـایتـــــ گـرفـتـــــ مـــادر بـزرگــــ ... خــیـلیـــــ پــیـر شــدمــــ!! "روزی مخاطب تمام جملاتت من بودم " ********************* بالاخره یک روز... پدر آن شبــــ اگر خوشــــ خلوتیــــ پیدا نمی کردیــــ تو ایـــ مادر اگر شوخــــ چشمیــــ ها نمیــــ کردیــــ تو همــــ ای عطشــــ شهوتـــــ شرار بر پا نمیــــ کردیــــ کنونــــ منــــ هم بهـــ دنیا بی نشان بودمــــ پدر آنــــ شبــــ جنایتــــ کردیــــ شاید نمی دانیــــ بهــــ دنیایمــــ هدایتــــ کردیــــ شاید نمی دانیــــ از اینــــ بابتــــ خیانتــــ کردیــــ شاید نمی دانیــــ دلـــــم مــیـــگـــه : کاشـ اینـــ روز از صفحهـــ تقویمـــ محو شود. وقتیـــ این روز می رسد. زندگیـــ ، حکمتـــ ، قسمتـــ و سرنوشتـــ نگاهشونـــ روبهـــ منـــ میدوزنـــ و پوزخند میزنن! امروز منـــ غمگینمـــ و اون ها این روز رو جشنـــ میگیرنـــ و پایکوبیـــ میکننـــ. آری بخندید خوبـــ مرا طیـــ این سالها از پایـــ در آوردینـــ. بایدمـــ روزیـــ را کهـــ نقشه هایـــ شومتان را برایمـــ می کشیدینـــ جشنـــ بگیرید. تبریکــــــــــــــــــــــــــــ تمامـــ نقشهـــ هایتانـــ موفقیتـــ آمیز بود!! دگر از منـــ منی باقیـــ نماندهـــ! توجـــــــــــــــــــه:با اینکه گفتم کپی ممنوع باز کپی میکنن!متن دوم رو کپی نکنید حتی تو دفتر یادداشتتون.متنش از خودمه راضی نیستم حالا خود دانی.(نذارید به حساب خسیس بودن و مغرور بودن و...) بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان چشم هایشان دست هایشان مهربان است که دلت میخواهد یک بار در حقشان بدی کنی و نامهربانی وببینی نگاهشان، چشم هایشان ، دست هایشان وقتی نامهربان میشود چگونه است در نهایت حیرت، تو می بینی مهربان تر میشوند انگار بدیت را با خوبی نامهربانی ات را با مهربانی پاسخ می دهند چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین ادم مهربانی تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوجه : به دلایل نامعلومی بعضی از لینکام پاک شده . هرکی لینکش نیست بگه تا لینکش کنم میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم... دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد برای دلی که هیچ ظلمی نکرد و هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد برای دلی که می دانست نباید دل ببندد...اما بست،اخه چرااااااا...؟؟؟؟ تازه جرأت گفتنشم روهم نداشت "دل:اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی بهم نکنه چی" واقعاً میمردم،وای از دسته این غرور لعنتی که هرچی میکشم از اونه بارها سعی کردم بگم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد دلی که تو معشوقش بودی.... اما گناه او چیست ؟؟؟؟ دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید... دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید و حالا دیر زمانی است که تنهاست... رفتی ..خدایم پشت و پناهت فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی شکستی خدا کند نشکنی تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی دست ها ، بالا بود.. هر کسی سهم خودش را طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود ولی نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست مگر یک پاسخ پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند... تو كجايي سهراب؟ آب را گل كردند چشم ها را بستند و چه با دل كردند... واي سهراب كجايي آخر؟ زخم ها بر دل عاشق كردند خون به چشمان شقايق كردند... تو كجايي سهراب؟ كه همين نزديكي عشق را دار زدند، همه جا سايه ديوار زدند... واي سهراب دلم را كشتند تمام لحظه های شادی من زمانی بود که نگاه او مرا در بر میگرفت میدانستم مهربانی و عطوفت دارد و میدانستم که عشق سراپای وجودم را گرفته بود اما یادم نبود که بگویم از این همه مهربانی ات با خبرم هزینه آن همه در کنار هم بودن را میبایست بخاطر یکبار باور نکردن عشق او میپرداختم تنهایی در انتظار من و دست به گریبان من است؛ کابوس تنهایی بعد از او برایم "دام" اشک و "آه " انداخته و آغوشش را گرم نگه داشته تا ضیافت غصه های من و دل بر هم نریزد. قدر هم را ندانستیم تا میان ما دیوار غرور ریشه زد ، اشتیاق را بی مهابا به نیستی سپردیم و یادمان رفت که دل هم حرفهایی برای گفتن دارد ما دیگر چه بی رحم بودیم که احساس را در همان دمادم فوران خفه کردیم. "دیدار به قیامت" را با قلم سیاه نخوت به دیوار خانه های هم نوشتیم وسوختن و ساختن آغاز کردیم...... اما ای غم تو بمان با تو کسی کاری ندارد تو را میسپاریم به نفرین دلهای خسته كمبود خواب با يك روز مرخصي حل ميشود كمبود وقت با مديريت زمان با كمبود دستانت چه كنم؟!! همه مي پرسند چيست در زمزمه مبهم آب چيست در همهه دلكش برگ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال چيست در خلوت خاموش كبوتر ها چيست در كوشش بي حاصل موج چيست در جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوم به آن مي نگري نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند نه به اين خلوت خا موش كبوتر ها نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام من به اين جمله نمي انديشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاك شقايق را در سينه كوه صحبت چلچله ها را با صبح بغض پاينده هستي را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را مي شنوم مي بينم من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريك شبهام تو بتاب من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو در افتاده ام باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر و هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان فریدون مشیری
" خـ ــواسـ ــتــ ــن تـ ــوانـ ــسـ ــتـ ــن اسـ ـت "
آتـ ــش مــ ـی گـ ــیـ ــرم !
یـ ــعــنــ ــی او نـ ــخــ ـواسـ ــت کــ ــه نــ ـشـ ــد !
و بــ ـغــ ـضـ ـی کـ ــه هـ ـنــوز گــیـ ـر کـ ــرده !
نــ ـمـیــدانـ ـی چـ ــه دردی دارد
وقـ ـتــ ـی حـ ـالـ ــم در واژه هـ ــا هـ ــم ؛
نـ ـمـ ـی گـ ـنــجـ ـد!
کـ ـاش مــ ــیــشـ ـد
گــ ــوشــ ـه ای نــ ـوشـ ــت:
خــ ـدایــ ـا! امـ ـشــ ـب خـ ـیــلـ ــی خـ ــســتــ ـم...
فـ ــردا صـ ــبــ ـح بــ ـیــ ـدارم نـ ـکـ ـن

برچسبها: الــهــی کــه بـــمــِــرم, مــرگ مــعشــوقــه, بـــی وفــا, بــی قــرار
وفــادار احــســاسـے بــاشـے
کــ ِ مــیــدانـے
شــکــســت مـے دهــد
روزے نــفــس ـهــاے دلــت را...

و مــمـکــن اســت از زبــان مــعــشـوقــت بــشــنــوی:
مــا مــی تــونــیــم دوســتـــای خــوبــی بــرای هــم بــاشــیــم
شــمــاره اتـــ را پــاک کــرده ام ,
هــر شــمــاره غــریــبــی بــه شــوق ایــنــکــه تــویــی خــوشــحــالــم مــی کــنــد
نـمـی بــــره امـــــا ...! تــــا مـــی تـــــونــــه زخــــمــــیــــت مــــیـــکــــنــــه !
برچسبها: بــی کــســی, فــرامــوشــی, وفــا, دلـتـنــگــی, خــاطــره
که همیشه فکــــــــر می کردم در قلـــــــــــــــب تــــــــــــو محکومم…
به حبـــــــــس ابــــــــــد!!
به یکـــــــــباره جا خوردم…..

شـــانــه هـــایـــش را
بـــه مـــن قـــرض بـــدهـــد !
تـــا یـــک دل ســـیـــر گـــریـــه کـــنـــم؟!
بــــدون هـــیـــچ حـــرف و ســـوال و جــــواب و دلـــداری و نـــصـــیـــحـــتـــی؟
برچسبها: دوســتم نــداشــت, تـــنــهــایــی, غــم, اشــک, بــی کــســی

برچسبها: خـــدا, مــرگـــ, تـــنــهـــایــی
نمی دانی چه درد سختی است خلع مقام شدن
" نمی دانی چه سخت تر است دیدن ترفیع گرفتن دیگری"!!!
تمام شناسنامه های دنیا را پاره خواهم کرد!
وقتی نام " او " به عنوان " همسر "
در شناسنامه تو ست...
شناسنامه بی رحم ترین کاغذ پاره ی دنیاست...
می دانی...
شناسنامه...چیز کثیفی ست!!
بیزارم از این شناسنامه های دو به هم زن !
برچسبها: طــرد شــده, بــی کــســی
برچسبها: تــولــد نــحــس, تــقــدیــر, حــکــمــت


برچسبها: ســهم مــن, حــســرت, آرزو

برچسبها: دل تــنـــهـــا, عــاشــق, مــرگ عــشــق
قدرش را ندانستم تا رفت .

برچسبها: دوســتت دارم, همــه هــســتــی مـــن, بــه تــو مــی اندیــشم, بــمان بــرایــم
| Design By : Pichak |


