دل نوشته
برگرد...
كاش بودي كه ببيني چگونه در غم و اندوه غرق شده ام كاش بودي تا ببيني در حسرت ديدار جان دادم كاش بودي ومرا مي ديدي كه وجودم سرشار از غم است و هيچ كس نيست مرا از ين غم رهايي بخشد كاش بودي و دستان پر التماسم را ميگرفتي و مرا از اين ديار غم آلود به سرزميني سرشار از عشق و خالي از غم مي بردي. كجايي كه ببيني زمين و آسمان بر عليه ستاره ي تو لباس رزم پوشيده و خود را براي نابودي من آماده ساخته اند. بيا كه دنيا و خالقش با من قهر كرده اند.كجايي كه ستاره ات بي فروغ شد همچوشمع آب شد و چون اشك جاري.كجايي كه ستاره ات از درد ناله هاي خاموش سرداد تامبادا كسي صداي شكستنش را بشنود ونگاه ترحم آميزش را به او بدوزد.كجايي كه ستاره ات چون ابر گريان شدو چون پاييز رنگ غم به خود گرفت.بيا ودستانم را بگير و با گرماي وجودت سردي را از روحم بزوداي. بيا و با سخنان دلنشينت مرا از اين غم و تاريكي به سوي روشني هدايت كن.تو را به خالق ستاره برگرد بيا كه ستاره ات در فراقت شايد چون يعقوب چشمانش بي سونشد ولي درونش از غم سرشار شد پس بيا و روح بيمار مرا درياب....
دلم شكسته...
يه بغض كهنه تو گلومه كه داره امونمو مي بره،ميگن چشم نگهبان قلعه دله حالا فهميدم چرا چشمام هميشه خيسه....

دلم شکست!