شعر
خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم
هر چند کنی دگر بار بمیرم
من طاقت نادیدن روی تو ندارم
مپسند که در حسرت دیدار بمیرم
ز فراق سینه سوزت، غم سینه سوز دارم
گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم
به دو گونه ی لطیفت، به دو چشم اشک ریزم
که به راه عاشقی ها ز بلا نمی گریزم
به تو ای فرشته ی من ، گل من ترانه ی من
که جدایی از تو باشد غم جاودانه من
چون تو در برم نباشی، غم بی شمار دارم
تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم
ای کاش می شنیدی این صدا را
که این گونه تو را به خود می خواند
ای کاش می دیدی این نگاهی که
این چنین چشم به انتظارت می ماند
ای کاش می فهمیدی این احساس را
که نامش را آدمیان عشق نهادند.
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل
خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که
تو دلیل آن شدی
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل ومن
خاک من گِل شود وگُل شکفد از گُل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من
خاطرم نسیت از نسل بارانی یا که از نسل نسیم
هر چه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت...
هر چه هستی دوست می دارمت...
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
من این دنیای زیبا را به لبخد تو می بخشم
من این آسایش شب را به رویای تو می بخشم
من این جان عزیزم را به دیدار تو می بخشم
روز و شب خواب نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان د رآتش مهر تو سوزانم چو شمع
در خواب ناز بودم شبی... دیدم کسی در می زند...
در را گشودم روی او ... دیدم غم است در می زند
ای دوستان بی وفا از غم بیا موزید وفا
غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر
