درد های مذاب

 

در من اقیانوسی ست

از اشکهای پنهان

و آتشفشانی

از دردهای مذاب

در من هزار خورشید پژمرده است

هزار کهکشان ستاره در آسمان دلم مرده است

من تبعیدی ام

تبعیدی کوهای غم و اندوه

صخره های سخت و بلند

از من نسیم را دریغ می کنند

من در خویشتن زندانی ام

آسمان در باور من هنوز آبی ست

و زندگی

درخشش شمشیر حقیقت است

و آواز پرنده ای که بر شاخسار سبز می خواند

من سلسله ی سنگین باور خود را بر دوش می کشم

و چشمم

به مشرق زیبا یی خیره مانده است

آتشفشان دلم، روزی

شعله خواهد کشیدبی تردید

ای سنگ های ساده و بی تدبیر!

باور کنید درد های مذاب مرا

باور کنید...