تنهایی

 گاهی وقتها که با وجود همه چیز هیچی نداری،یه موقعی که میون آشنای قدیمی نشستی ولی تنها و غریبه ای، بعضی وقت ها که می دونی دلت پره ولی جایی رو سراغ نداری که بری غصه ها تو اونجا بریزی، گاهی اوقات که یه دل شکسته ی زمین خورده ای ولی هیچ دست مهربونی نیست که بلندت کنه،گاهی وقتها که دیوار های اتاقت هم از دستت خسته شدن و دیگه حوصله ی شنیدن حرفهای پراز غمت رو ندارن، اون وقته که چشمانت هوای باریدن می کنه و اون وقته که تازه می فهمی چقدر تنها و بی کسی، دلت می خواد قلمت و برداری و بی وقفه بنویسی اونقدر بنویسی که...

زندگی به من یا داد که چگونه اشک بریزم

و اشک ها به من نیاموختن که چگونه زندگی کنم.