خدا...
خدا و كودك
خدايا با من حرف بزن...
كودك نجوا كرد؛خدايا با من حرف بزن
مرغ دريايي آواز خواند كودك نشنيد
سپس كودك فرياد زد،خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد،اما كودك گوش نداد
كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:
خدايا بگذار ببينمت:ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد
كودك فرياد زد خدايا به من معجزه اي نشان بده
و يك زندگي متولد شد،اما كودك نفهميد
كودك با نا اميدي گريست
خدايا با من در ارتباط باش،بگذار بدانم اينجايي
بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد
ولي كودك،پروانه را كنار زد و رفت
+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:45 توسط ✖ωــتاره❤فرهاבڪوه ڪטּ✖
|
دلم شکست!