خورشید و ساحل

صبح شد و خورشید از خواب ناز بیدار شد و حکومت خود را آغاز کرد. ساحل که دختر زیبای دریا بود، به پدرش گفت: که دوست ندارد که خورشید بر آنها حکومت کند.خورشیدهم از این حرف عصبانی شد و به امواج که سربازانش بودند، دستور دارد که ساحل را در هم بکوبند. امواج هم بر سینه ی ساحل کوبیدند. شب از راه رسید و چادرپر ستاره ی خود را بر آسمان پهن کرد ساحل نیز با چشمانی گریان به خواب رفت . دوباره صبح فرا رسید و خورشید چادر پر از ستاره ی شب را از آسمان جمع کرد و صبح آغاز شد. خورشید با نور گرم خود بر دریا و ساحل تابید و امواج را بخشید . آن روز آسمان آبی بود و دریا آرام امواج گونه های ساحل را نوازش می کردند.